تبليغاتX
بوقکده

دو سال پیش مینا بوفکده رو رها کرد و حالا هم نوبت منه. اون موقع به نظرم خیلی بی رحمانه بود که داشت همچین کاری می کرد اما حالا می بینم که خود من هم مثل اون شدم. در حال حاضر من نه ناامیدم نا غمگینم و نه از زندگی سیر شدم که از این مدل تصمیما گرفتم، بلکه اتفاقا خیلی خوشحال و پر انگیزه هستم و می خوام خودمو از یه سری چیزای الکی که منو پابند خودش کرده بود، آزاد کنم. می خوام دیگه خودم باشم! حالا به نظرم احمقانه است که بخوام به چیزی محدود شم. محدودیت رو دوست ندارم. ممنان!


پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است


(پایان عمر بوقکده)


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:8 توسط امین |

سلام

هووووم ... این پست افتخاری زده شده! خب اشتیاق من برای بیان مطالعاتی که تا به حال داشتم، فقط برای اینه که روحیه شما رو خراب کنم!!


من کتاب های وزارتی اول و دوم رو کامل خوندم. بخش دوم(وراثت) کتاب سوم و از پیش دانشگاهی هم فصل متابولیسم رو نخوندم .. یعنی بقیه رو خوندم. > وزارتی های قدیمی رو هم نخوندم.

ساسان امینی رو توی یک ماه یک دور برای اولین بار خوندم. البته دلیل اینکه اینقدر طول کشید برای این بود که من وقتی صفحه اول ساسان امینی رو باز کردم، نه می دونستم احتمال گیری چطوریه و نه می دونستم که آلل چیه! کلا همین یه بار هم بیشتر نخوندم. توی ژنتیک هم با احتمال شرطی بیشتر از هرچی حال میکنم.



به جز ساسان امینی چیز چندانی نخوندم! که اینا میشه:

یه فصل (نه بخش!) از گایتون در قسمت غشا، عصب و عضله (اگر نخوام دروغ بگم مقدمه اش رو هم خوندم!)

فصل 12 آلبرتس

فصل آب، اسید آمینه و پروتئین از لنینجر رو خوندم

+ فصل 2 در کتاب الفبای اکولوژی جمعیت کوشا و همچنین فصل 1 و 2 از کتاب اکولوژی رفتار وهاب زاده (تازه اینا رو تفریحی می خوندم) + 1 فصل از اکولوژی کمپبل

از سوالات هم سوالات مرحله یک رو حل کردم و دیشب دوره ده از مرحله دوم رو حلیدم و نمره که به خودم دادم، دیدم نمره قبولی نمی یارم!



ضمنا این مطالعات وسیع من از سال اول دبیرستان تا کنون (یعنی دیشب) می باشد! پارسال رو هم اندکی اما امسال معافیت تام داشتم :super D خب حالا یکم ناامید شید برید کنکور بخونید!

پ.ن: راستی یادم رفت بگم، بین رمان های شرلوک هولمز، همگی رو حداقل یکبار و برخی رو 2-3 بار خوندم! :دی

پ.ن2: اگر بخوایم در بخش های مختلف راندمان گیری کنیم، سرعت و کیفیت مطالعه ام در لنینجر واقعا یک دهم یا یه کسر کوچکتر از مطالعه ام توی اکولوژی و اینا بوده.

پ.ن3: امممم .. از دیگر افتخارات بزرگ من اینه که دو ماهی 10GB ترافیک می سوزونم! گرچه از این مقدار هم مثلا تو دو هفته اول 6 7 گیگ رو استفاده می کنم و بقیه اش رو مجبور می شم ذره ذره استفاده کنم تا دو ماه تموم بشه و دوباره شارژ گیرم بیاد!!

پ.ن4: من هم موزیک گوش می دم اما نه مثل شما! شاید از هر بیست و چهار ساعت 5-6 ساعت به یک موزیک خاص گوش می دم که حتی کسی توش نمی خونه و فقط یک ریتم تکراری و اعصاب خورد کن داره. البته با گوش کردن به این آهنگ حتی درس هم می تونم بخونم و اینطوری نیست که فقط گوش بدم و دیگه هیچ کاری نکنم. ولی بهش معتاد شدم!

پ.ن5: مرحله یک رو با توجه به کلید باشگاه 27% زدم. ضمنا روزهای من همیشه با کارنامه ی درخشان گردش و ولگردی، نت، موبایل، کارتون و انیمه، قهوه تلخ، داستان و نقاشی و شعر ختم میشه.

پ.ن6: این پست رو توی بوقکده هم زدم.


حال کنید من چقدر هنرمندم! اینا دلخوشی های منه و تنها چیزایی هست که تا به امروز باعث شده، هر وقت حمام رفتم با تیغ رگم رو نزنم .. گرچه فقط دلخوشی هام اثرگذار نیست بلکه اثر دارو هم هست! تف به این زندگی ..

حالا دیگه برید خدا رو شکر کنید که تو بهترین وضعیت قرار دارید و اینقدر تریپ ناامیدی نزنید. شما اصلا هم نباید افسوس گذشته رو بخورید. من هم نباید!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 9:7 توسط |


شب قبل از امتحان... ساعات 13 الی 21 یکی از پس دیگری گذشتند و من در ژست یک دست زیر چانه طلای جهانی را در تصوراتم به گردن آویخته بودم.

BioBoy: بچه ها من هیچی یادم نیست. حالا که نگاه می کنم می بینم همه چی پاک شده!

از بداقبالی بود یا از خوش اقبالی که دوباره وسواس فکری ام ورم کرد و به ناگاه مجبور شدم نیم نگاهی لای دفترهایم بیندازم.

- وای منم که هیچی بارم نیست...من اینو کی خونده بودم؟!

در حالی که در ژست یک دست بر سر و یک سر بر دست (!) نشسته بودم، استرس تراوش می کردم و اگر فرصت می شد، اندکی هم درس می خواندم.

sms من به دوستم ساعت 1 بامداد شب (ببخشید صیح) امتحان: بیداری زنگ بزنم؟

sms دوستم به من ساعت 1 بامداد شب(ببخشید صیح!) امتحان: نه!


....


با عجله وارد سالن شدم. هر چه دنبال صندلی ام گشتم، آن را نیافتم تا اینکه او مرا یافت. نشستم و شروع کردم به تراشیدن مداد ها (این تیکه اش رو خالی بستم. من از اتود استفاده می کنم!)

- هوی گوسف**! آشغال مدادت رو روی من نریز!

جو سالن شلوغ و پر سر و صدا بود. هر کس به نحوی سعی داشت از استرس ها و افکار وحشتناک و تصوراتش که از زمان برداشتن دفترچه سوالات تا زمان اعلام نتایج بر او وارد می شد، فرار کند. یکی با دست راستی اش حرف می زد. یکی با دست چپی! یکی دست در موهایش کرده بود و یکی با مداد پاسخنامه اش را سوراخ می کرد! یکی هم روبهی دید بی دست و پای...فرو ماند در لطف و صنع خدای!

سوز سردی از کنار پنجره به داخل می وزید و با این وجود من سر تا پا عرق بودم نه اینکه استرس المپیاد داشته باشم بلکه از بخت بد، صندلی ام کنار بخاری قرار داشت.

عقربه ها را نگاه می کردم. ساعت 9 بود. اتفاق خاصی نیفتاد ... ساعت 9:05 اتفاق خاصی افتاد. اولین شکلاتی را که با خود آورده بودم تمام کردم! ساعت 9:10 احساس کردم که باید بر مسئولین پرخاش کنم(البته نه از نوع ملی اش ها!) با این وجود بیاد آوردم که من عضو انجمن حمایت از حیوانات هستم، پس سکوت اختیار کرده و منتظر ماندم. البته یک احساس جدید هم داشت در درونم جوشش می گرفت! تازه 9:15 دفترچه ها رو آوردن (این تیکه اش عین حقیقته!)

ناگهان فریادی بلند شد: ساکت

دفترچه ها را دانه دانه کنار صندلی هایمان گذاشتند.

- پدر سو*** دفترچه رو بر ندار!

اگر از وقت پخش کردن دفترچه ها صرف نظر کنیم از جا به جا گذاشتن دفترچه ها نمی شود صرف نظر کرد. بین خودمان بماند اما کد دفترچه نفر جلویی من هم دو بود! البته خدا بدهد شانس! گاگول تر از جلویی ما که پیدا نمی شد. به هر حال بر پاهای خود اتکا کرده و دفترچه را باز کردم.

سوال یک را دیدم! سوال دو را دیدم! رفتم گیاهی حل کنم و گیاهی ها را هم دیدم. سپس در خود ... (!)

وقت امتحان 3 ساعت بود. تقریبا نفس ام بالا نمی آمد زمانی که دیدم بغل دستی فرت و فرت گزینه ها را پر می کند و من اندر خم 8 سوال اول یک ساعت را سپری کرده ام. یعنی یک سوم زمان!!!

نمی دانم چه می شد اگر آن زمان نمی فهمیدم که بغل دستی ام المپیاد فیزیک است! درست مانند بستی که در چای داغ بزنید و بخورید من هم کم کم آرام شدم. این آرامش آنقدر موثر بود که باعث شد من نیم ساعت زودتر از سر جلسه بلند شوم و مشتاقانه به سوی دوست نقره ای ام که منتظر من بود، بشتابم.

- احمق چرا زودتر از سر جلسه بلند شدی؟!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این داستانی بود برای من و شما تا یاد بگیرید که هر گز از سر جلسه الکی بلند نشوید. زیرا ممکن است که شما 65 نمره از سوالات را هم پاسخ داده باشید + 12 نمره تشریحی اما بعدا مشخص خواهد شد که اشتباهات کوچک در محاسابات بزرگ این رقم را نصف خواهد کرد!! دعا کنید که دعا هایم براورده شود... ممنان!


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 20:21 توسط امین |

...

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم 
من تا ابد ترانه عشقم را 
در آفتاب عشق تو می خواندم

فروغ


پ.ن: بلاخره دو بیت شعر پیدا شد که به دل من بچسبه


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:45 توسط امین |


چند وقتیه (دو سه ماه) به محدودیت هایی فکر می کنم که دنیای امروز برای ما ساخته. چیزایی که نمی شه تغییرش داد و واقعا داره زندگی انسان رو پوچ می کنه.

یاد اون صحنه های انیمیشن وال-ای می افتم که ملت چاق و بی دست و پا شده بودند. دیگه هیچ مغزی فعال نبود و هیچ تنی کاری نمی کرد. درست مثل یک خوک!

شاید درست نفهمیده باشید چی می خوام بگم. من کلا این سبکی می نویسم و اولش یک دفعه کل سوژه رو تزریق می کنم! (خدا به داد مریض هایی که زیر درستم خواهند اومد برسه!) دیگه خیلی دارم چرت و پرت می گم. شفاف سازی می کنم. 


من الان نوجونی هستم که دو سال دیگه باید برای دانشگاه انتخاب رشته کنم. پیش روی من چه راه هایی هست؟


پزشکی، دندون پزشکی، دارو سازی، دام پزشکی و یک مشت چرت و پرت دیگه...


یک سوال دیگه؛ آخر این رشته ها چی می شه؟

آیا آخرش غیر از اینه که چهارتا استومینوفن (درست نوشتم؟!) لای نسخه می پیچم و می دم دست مردم؟

آیا آخرش غیر از اینه که باید دندونای چندتا بچه رو صاف کنم و یا برای مادربزرگ هاشون دندون مصنوعی بسازم؟

آیا غیر از اینه که باید به یک گاو بدبخت کمک کنم که بزاد؟!


توی این کارا نمیشه هیچ هدف والایی برای آدمی در نظر گرفت. من می خوام زندگی ارزشمندی داشته باشم. می خوام کاری کنم که تاثیری بر بشریت، بر عالم داشته باشه. کاری که ارزش گذروندن وقت من رو پاش داشته باشه. شاید می گید که خیلی دارم تخیلی حرف می زنم. اما مشکل از تخیلات کودکانه من نیست.

مشکل از دنیایی هست که درش زندگی می کنیم. مشکل از محدودیت هایی هست که دنیا امروزه برامون ساخته و دیگه نمی تونم و به خودمون اجازه نمی دیم که به این چیزا فکر کنیم!

اوه چه خارجی حرف می زنم! یک کم خودمونی تر...با همون گاو جلو می ریم. با اون لطفی که من در حق گاوه کردم چه گام موثری در تکامل بشریت برداشتم؟!


ویرایش: من تو این پستم نخواستم خیلی کلی حرف بزنم؛ نمی دونم چرا اینطوری شد. اگر بخوام ساده ترش کنم خیلی خاص فقط بر رشته های دانشگاهی و شغلی که قرار بقیه عمرم رو باهاش بگذرونم اشاره دارم. یک کم تکمیل می کنم:

افرادی که الان از دانشگاه در می یان فوری یک کاری راست و ریست می کنن و خودشونو مشغول اون می کنن. بعضی مطب می زنن، بعضی ساختمون می سازن و ...

هیچ کدوم از این افراد فرصت رسیدن به رویا هاشون  رو ندارن. همه درگیر مشغولیت های زندگی می شن. حالا کاش که می شد اسمش رو زندگی بگذاری! پیشنهاد می کنم انیمیشن آپ (UP) رو ببینید که در مورد همین موضوع هست.

توی این شغلا هیچ کس به مغزش فشار نمی یاره، هیچ کس از قدرتی که آدمی داره استفاده نمی کنه. کارایی که الان انجام می شه رو یک روبوت هم می تونه انجام بده. دقیقا "قدرتی که آدمی" داره بالا رو می شه در مقایسه روبوت و انسان فهمید.

روبوت درمانگر، روبوت نقشه کش و کلی دیگه. واقعا آدم باید توی همچین جامعی ای چی کار کنه؟ بچسبه به پول، درجه اجتماعی و اینا؟ اصلا به اینها هم نچسبه کار دیگه ای نداره بکنه. دست رد به سینه همه اینا بزنه و دنبال کاری باشه که از قدرت هاش بتونه استفاده کنه؟ اصلا همچین شغلی پیدا نمی شه!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 15:51 توسط امین |

سلام

من هیچ وقت فکر نمی کردم که علاقه بتونه اینقدر کار ساز باشه و مثلا منو به "پست مطلب جدید" وبلاگ بوقکده برسونه!

باید قبول کرد چیزهایی هست که از قبل برامون گذاشتن؛ نمی گم که نمی شه تغییرش داد اما واقعا برنامه ریزی قبلی داره. من پیش از اینکه سکان وبلاگ بوقکده رو دستم بگیرم، چندین بار سعی کردم وبلاگ بزنم اما هیچ وقت نتونستم اونطور که باید و شاید دل به نوشتن بدم.

می دونم که خیلی مسخره اس که نویسنده یک وبلاگ اونم از نوع شخصی اش عوض بشه و از فرداش یکی دیگه توش بنویسه! (الان به شدت خنده گرفته :دی)

اینجا مدت زیادی بود که آپ نمی شد؛ طوری که دیگه داشت فراموش می شد. حالا که من عاشق این وبلاگم و دوره این وبلاگ برای نویسنده قبلی اش هم سر رسیده بود، چرا من ادامه ندم؟ واقعا چرا که نه؟!

امیدوارم که بوقکده بتونه منو تحمل کنه و منم لیاقتش رو داشته باشم!

امیدوارم که تونسته باشم رضایت نویسنده قبل (مینا) رو بدست آورده باشم! 

و از همه مهمتر امیدوارم که بتونم از این وبلاگ عین قبلا لذت ببرم!

چه حال می ده!

+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 1:46 توسط امین |

چون مطمئن نیستم اینجا دیگه آپ بشه یا نه برای جلوگیری از تضعیف روحیه هوادارا (!) آدرس وبلاگ جدیدمو براتون می ذارم . خیلی خودتونو ناراحت نکنید. بالاخره هر اومدنی رفتنی داره. صبور باشید

Knock on the wood

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:57 توسط یک بوقی |

خدا همه چیزو توی وجود من خوب و کامل آفرید تا هیچ دلیلی برای کم کاری هام نداشته باشم و اون دنیا بتونه هر جور که دلش خواست حالمو بگیره! believe me! :D
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:11 توسط یک بوقی |

خیلی کارا هست که دلم می خواد انجام بدم اما انجام نمی دم. نه اینکه نتونم یا نشه یا وقت کم بیارم یا هر چی، فقط انجامشون نمی دم!

یکیش مثل آپ کردن همین وبلاگ، وارد کردن مقالات مسابقه چکیده نویسی توی سایت، افتتاح بخش آزمون سایت با سؤالایی که یه قرنه تایپ شده، سر زدن به دانشگاه برای آپ کردن اخبار وزارت علوم و از همه مهمتر "درس خــــونـــــدن"

پارسال نخوندم تا امسال حسرتشو بخورم و امسال نمی خونم تا سال دیگه حسرتشو بخورم و این سیکل همچنان ادامه داره!

گاهی دلم می گیره، ناراحت می شم، غصه می خورم اما هیچکدومش باعث نمی شه یه تکونی به خودم بدم و دوباره شروع کنم. گاهی برای گول زدن خودم یه نگاهی به کتابا می ندازم ولی کی بیشتر از خودم می دونه که کافی نیست؟

اگه چیزی از کلمه ی بیکاری شنیده باشید مصداق کامل این روزهای منه. صبح تا شب هیچی. هیچی ِ هیچی. از هفت دولت آزاد. و خجالت می کشم از اینکه بگم واقعاً هم خوش می گذره! من ذاتاً آدم تنبلی هستم و نمی شه قایمش کرد. حیف این همه هوش و استعداد که خدا تو وجود آدم بی خودی مثل من حروم کرد :D (تعریف از خود نباشه :D)

دو ماه بیشتر تا کنکور نمونده و من هنوزم که هنوزه از خودم خجالت نمی کشم :-w

حالا بگذریم. در پاسخ به "آپخواه" (!) عزیز باید بگم که من دقیقاً متولد 7 خرداد 66 هستم :D هر چند معمولاً سن خانوما رو نمی پرسن اما خب این مدلی که شما پرسیده بودی به نظر خیلی حیاتی می رسید :)) حالا چطور مگه؟ :D

بعدشم اینکه سعی می کنم زود به زود تر (عجب کلمه ای! :D) آپ کنم. از محبت همه ی شما سروران گرامی مشعوف و سپاسگذارم :D تا سلامی دیگر بدرود :D

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 2:16 توسط یک بوقی |

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس

...

و فکر می کردم به فردا
آه فردا

...

آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری

...

هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود

...

آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر

...

آن روزها رفتند

...

و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد
آه
اکنون زنی تنهاست

...


چرا هر شعری من می خوام بگمو قبلاً فروغ گفته؟... ؟!

1. به خاطر سلاخی شعر فروغ ازش عذر می خوام.
2. مرسی که سر می زنید و توی مسنجر دلیل آپ نشدن وبلاگو می پرسید. می بینید که حرف تازه ای برای گفتن نیست. حالا باز خوبه این شاعرا هستن.
3. گاهی وقتا خودمو هم یادم نمیاد چه برسه به وبلاگ.
4. ...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 4:24 توسط یک بوقی |