تبليغاتX
بوقکده
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس

...

و فکر می کردم به فردا
آه فردا

...

آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری

...

هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود

...

آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر

...

آن روزها رفتند

...

و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد
آه
اکنون زنی تنهاست

...


چرا هر شعری من می خوام بگمو قبلاً فروغ گفته؟... ؟!

1. به خاطر سلاخی شعر فروغ ازش عذر می خوام.
2. مرسی که سر می زنید و توی مسنجر دلیل آپ نشدن وبلاگو می پرسید. می بینید که حرف تازه ای برای گفتن نیست. حالا باز خوبه این شاعرا هستن.
3. گاهی وقتا خودمو هم یادم نمیاد چه برسه به وبلاگ.
4. ...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 4:24 توسط یک بوقی |

کدام قله ، کدام اوج ؟
مگر تمامی اين راههای پيچاپيچ
در آن دهان سرد مکنده، به نقطه تلاقی و پايان نميرسد؟

به من چه داديد ای واژه های ساده فريب
و ای رياضت اندام ها و خواهش ها
اگر گلی به گيسوی خود ميزدم
از اين تقلب، از اين تاج کاغذين

که بر فراز سرم بو گرفته است
فريبنده تر نبود ؟
 
«فروغ»



tags: heartbreak, love defeated, waiting for University entrance test result, planing graduation ceremony, ... give me more!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:57 توسط یک بوقی |

یهویی بدجوری هوس وبلاگ نوشتن به سرم زد. شاید در نتیجه ی یه کم وبگردی.
امروز 29مه . فردا سی امه، پس فردا هم یکم (شاهکار کردم
)
در کل قصدم اشاره به این زمانی بود که کماکان داره می گذره و من هنوز اندر خم یک کوچه ام و دلخوشم به یه دونه کتاب مبانی سیاستی که یه دور خوندمش و تستاشم زدم

و این یعنی یه درس ضریب یکی از بین 6 تا درس که مجموعاً ضریبشون دهه.
زهرا معتقده ما باید فیش بنویسیم! فیش!
واقعاً نمی تونه درک کنه فقط 2 ماه مونده + امتحانا و من مطلقاً هیچی نخوندم؟
اما من گفتم باشه! چون اگه برای منم فایده نداشته باشه لااقل برای اون داره و یه نفر بر آمار پذیرفته شدگان همشهری اضافه می شه

فیش های من! آنچه دارم و ندارم، آنچه نوشته ام و ننوشته ام، همه از آن تو!
تنها وقتی به کاخهای طلایی دانشگاه تهران راه یافتی،
سلام مرا به سیف زاده برسان و بگو:
با ما به از این باش که با خلق جهانی!

امروز تمام اراده ی خودم رو به کار بستم تا به زهرا بقبولونم آموزش دانش سیاسی چندان هم مهم نیست و منو از فیش نویسی یه کتاب 500 صفحه ای معاف کنه و اون بالاخره متقاعد شد.
اما با قوام و هوشنگ مهدوی و نقیب زاده چه باید کرد؟ آیا گریزی هست؟

شنبه با یکی از همکلاسی های پسر(!) از نوع نمره الف، سر کلاس یه بحث لفظی کردم که شرح ما وقع مباحث اینجانب با سوگلی دانشکده به مقامات بالا هم راه یافته... شاعر می گه خداحافظ نمره ی قبولی درس جهان سوم، خداحافظ تاریخ روابط بین الملل، خداحافظ فارغ التحصیلی

سؤال: چرا فیلم سازهای ِ صهیونیست ِ جهانخوار ِ بی تربیت ِ آمریکایی که لعنت خدا بر اونها باد فیلم هایی می سازند که اسماشون مثل همه؟ من دو روز تمام یه فیلم رو گذاشتم برای دانلود و وقتی به 70 درصد رسید فهمیدم این فیلم اون فیلمی که می خواستم نیست و فقط تشابه اسمی وجود داشته! آیا این هم جزو توطئه های استکبار جهانیه؟ آیا اونها می خوان که ما ایرانی های معصوم بین فیلم ها به اشتباه بیفتیم، اشتباهاً یه فیلم دیگه رو دانلود کنیم و محدودیت دانلود و وقت گرانبهامون هدر بره؟ آیا اونها می خوان که با دانلود های اشتباه اینترنت ما تموم بشه و ما دیگه اینترنتی برای تحقیق های علمی خودمون نداشته باشیم؟ آیا این ها از روش های امپریالیسم فرهنگی غربه؟ آیا دست اوباما هم در کاره یا همه چیز از چشم بی شرم بوش ملعون آب می خوره؟ افسوس... چرا این آمریکایی های جهانخوار نمی ذارن ما پیشرفت کنیم؟ شت!

پ نوشت: من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم

(تلقین مهم ترین گام برای رسیدن به پیروزیه   اگه شما هم خدای نکرده کنکور دارید لطفاً بعد از من تکرار کنید: من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم ....)


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 14:10 توسط یک بوقی |

وقتی عقیده، عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب،مهتاب

تلقی

و متانت زمین

زیر برف یخ می زند

 نان از یتیم خانه می دزدیم

و می فهمیم

دزد، اشتباه چاپی درد است

...

دیدم خیلی وقته آپ نشده گفتم یه چیزی بنویسم واسه خالی نبودن عریضه. از بعضی شعرای این یارو "عمید" خوشم میاد. اسمش زیادی تهرونیه!



ستاره ها را میبینم

هر شب

با اینکه دورند

و تو را

در روز هم

نمی بینم

کاش ستاره بودی .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:14 توسط یک بوقی |

چند روز پیش وقتی پست دلخوشی رضا رو خوندم خیلی فکر کردم. خیلی! تقریباً تمام شب تا صبح رو به دلخوشی هام فکر کردم و وقتی بعد از اون همه فکر کردن و بعد از اون همه زیر و رو کردن گوشه کنار ذهنم بازم هیچی پیدا نکردم، وقتی فهمیدم هیچ دلخوشی ندارم، انگار همه ی وجودم خالی شد.

چند روز بعدش همون موقعی که بعد از یک ساعت و نیم متر کردن خیابونا و نشستن روی نیمکتا به خاطر نداشتن کلید داشتم عرض یه خیابون فرعی بی خطرو طی می کردم و به همه ی فکر هایی که تو اون یه ساعت و نیم در مورد نحوه ی مردنم کرده بودم، دوباره فکر می کردم(!) ،درست همون لحظه ای که با فاصله ی یه مو بین اون سمند و پرادویی که با سرعت نور سبقت خلاف گرفته بود گیر افتاده بودم و نمی تونستم حرکت کنم یه چیزی ته وجودم لرزید. فهمیدم که می ترسم! واقعاً می ترسیدم. توی یک هزارم ثانیه ای که پرادو فرمونو به چپ پیچوندو سمند فقط خودشو محکم به کیفم کوبید انگار یه دنیا حقیقت رو با یه فناوری پیشرفته وسط همه ی فکرای بی سرو تهم تزریق کردن.

دور روز بعدش توی بیمارستان روی صندلی های انتظار، بین اون همه شلوغی و خیره به در اتاق دکتر تقریباً مطمئن شدم که دلخوشی دارم. اون هم نه یکیو و دوتا؛ و این... یعنی زندگی.
...

دلخوشم به زندگی، به داشتنش
به دکتر جدیدی که خیلی بهش امیدوارم
به 7 آبان
به اینکه سردارنیا اجازه بده سر کلاسای سیاست تطبیقی نرم و آخر ترم فقط امتحان بدم
به 3 ماه وقتی که باقی مونده و می دونم کم نیست
به 8 تا منبع مهم
به کتاب تست داوود آقایی
به 6 روز دیگه که یه بسته از قرصا تموم می شه و 10 تا قرص روزانه می شه 9 تا، حتی اگه بازم چند تا بسته ی دیگه جاشو بگیره
دلخوشم به معافیت درس تربیت بدنی
به خیالبافی در مورد قبول شدن و تهران اومدن
به جشن فارغ التحصیلی
به بیرون رفتن با فرشته
به تعمیر شدن گوشی
به شرکت کردن تو عروسی سارا 8->
به اینکه محسن بالاخره فارسی ساز روی اون آ 1200 با کلاسش نصب کنه
به اون رکورد 14 روزه ی سکرتی که با ستایش ثبتش کردیم و نمی دونم بالاخره امروز تموم می شه یا نه؟
دلخوشم به سلامتیم
به اینکه عفونت خونی یا سرطان خون ندارم!
به اینکه لازم نیست هر هفته شیمی درمانی بشم
به اینکه توی یه شهر بزرگ زندگی می کنم
به اینکه لازم نیست برای دیدن یه دکتر معمولی کیلومترها راه بیامو شبو روی یه پتوی کهنه یا روی یه نیمکت کنار خانواده م تو محوطه ی بیمارستان سر کنم
دلخوشم به کمربندم با اون میله های فنری کوچولوش
دلخوشم به اینکه رو پیشونیم ننوشته "این فرد بیمار است" و می تونم توی اتوبوس و درمانگاه و هر جای دیگه جامو به مسن ترا بدم
دلخوشم به طعم خوشمزه ی نباتایی که افسانه برام آورده
دلخوشم به سرویس دانشگاه که امسال درست شده و دیگه مجبور نیستم 200 تا پله رو بالا پایین برم
دلخوشم به.....
اگه بخوام همه شو بنویسم خیلی زیاد می شه. ولی واقعاً خوشحالم که می تونم دلخوشی داشته باشم، می تونم بهشون فکر کنم و لبخند بزنم، شاید تأثیر این چند تا قرص جدیده، شایدم تأثیر فکرای خودم؛ ولی به هر حال نمی تونید تصور کنید بعد از پشت سر گذاشتن چند ماه که هیچ چیزی نتونسته باعث خوشحالیتون بشه، دلخوش بودن به چیزهای خوشحال کننده ی کوچولو چقد لذت بخشه.

پ.ن: تعریف من از دلخوشی خوشحالی های کوچیک و ساده ست که در واقع همینا بهونه ی زنده بودن ما رو تو مقطع های مختلف زندگی تشکیل می دن. گاهی زیادن، گاهی کم ولی اگه نباشن تحمل زندگی غیر ممکنه.
خوشحالی های بزرگ ِ زندگی من ارزششون خیلی خیلی بیشتر از اونه که با دلخوشی مقایسه شون کنم. چیزی مثل داشتن محسن، خانواده م و دوستای خوبم یه معجزه ی خیلی خیلی بزرگ و با ارزشه که هیچوقت نمی تونم اسم یه دلخوشی ساده رو روش بذارم در جمله ی فوق روی "محسن" یه اکسنت ویژه بذارید لطفاً

از سارا و محسن هم دعوت می کنم شرکت کنن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:3 توسط یک بوقی |



امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

 خلاصه کردم

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی

تکرار...


 قیصر امین پور


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط یک بوقی

من دوست دارم همیشه اتاقم نامرتب باشه.
دوست دارم همیشه رازای بزرگمو در عین شلختگی زیر تخت و بین کتابام نگه دارم.
دوست دارم همیشه توی کمدم یه خروار کاغذ پر از نوشته های بی سرو ته داشته باشم.
دوست دارم همیشه یه سانت خاک روی وسایلم نشسته باشه و مردد باشم دقیقاً 3 روزه حموم نرفتم یا 2 روز؟!

همه ی اینا رو دوست دارم چون آخر شبا درست وقتی که فکر خودکشی می زنه به سرم یادم بهشون می افته!
یادم می افته که اول باید همه ی این کارا رو راست و ریس کنم و بعد مثل یه آدم متشخص بمیرم.
یادم می افته که دلم نمی خواد بعد از مردنم آبرو ریزی بشه و ملت بگن عجب شلخته ای بوده!

البته همون موقع به اینم فکر می کنم که اگه یه روز در حالیکه خودم قصد مردن نداشتم یهو ناغافل مرگ از راه برسه قراره چه بلایی سر رازای سر به مهر و کاغذای در هم بر همو زندگی بی سر وتهم بیاد!
خداکنه لااقل روز قبلش حموم رفته باشم و موهام به طرز رومانتیکی بوی شامپو بده!

پ.ن.1. پارسال یه کارگاه آموزشی در مورد خودکشی و اعتیاد و اینا توی دانشگاه گذاشته بودن. طرف می گفت اگه دیدید یکی داره به کارای عقب افتاده ش سروسامون می ده، زندگیشو مرتب می کنه، خوش اخلاق شده، حلالیت می طلبه و اینا بدونید احتمالاً قصد خوکشی داره!

پ.ن.2. آمار قتل و جنایت بین آدمای تنبل خیلی پایینه چون آدمای تنبل حتی عرضه ی کشتن خودشونو هم ندارن، چه برسه به بقیه!

پ.ن.3. حوصله ی دکتر ندارم. نه پزشک، نه دندان پزشک، نه روان پزشک! حتی اگه همه ش یهو با هم درد بگیره!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- تو این ماه رمضونی خوبیت نداره از هم دلخور باشید.
- آخه آقاجون روم نمی شه باهاش رو به رو شم خجالت می کشم.
- خب این که کاری نداره یه پیامک بزن عذرخواهی کن!
- ایـــــول! چه فکر توپی!
..
دینگ دینگ، دینگ دینگ
..
- مامــان! محسن پسر حاج احمد پیامک زده عذرخواهی کرده!
- آفرین! ببین ماه رمضونی چه ثوابی برد. تو هم بپر در خونه شون برای افطار دعوتشون کن.
- وا مامان! تا من برم در خونه شونو برگردم که ماه رمضون تموم شده!!
- خب تو هم یه پیامک بزن!
..
 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:6 توسط یک بوقی |

با تشکر از سارا به خاطر اینکه منو دعوت کرد و با ابراز shame on you!  به سینا که منو دعوت نکرد ! و با تشکر از محسن به خاطر اینکه هویجوری خواستم لینکشو بذارم تبلیغ شه

عرضم به خدمت شما که من تجربه ی نزدیک به مرگ اینجوری که با یه اتفاق و یهویی باشه نداشتم، مثلاً اینجوری که یه میخ یهو بره تو پام وارد جریان خونم بشه بعد برسه به قلبم دریچه ی میترالمو سوراخ کنه و نارکار شم و اینا!

تو بچگیم هم خیلی شر بودم و همیشه یا بالای درخت بودم یا رو تیغه یا در حال بالا رفتن از در و دیوار ولی مثل شما سوسول نبودم و انقد با مهارت این امور رو انجام می دادم که تا امروز نه جاییمو شکوندم که مجبور شدم گچ بگیرم نه بخیه و این صوبتا

اما اگه واقعاً منظورتون تجربه ی نزدیک به مرگ یا دیدن مرگ باشه آره برام پیش اومده ولی  نه به خاطر حادثه، بیشتر به خاطر مریضی و اینا که گفتنش به اینجا ربطی نداره.

و اما خاطرات  معدود من:

1- فکر کنم 3-4 سالم بود. اون موقع ها توی مهدکودکا و پارکا ازین چرخ و فلک قدیمیا داشتن که نمی دونم هنوز هست یا نه. ازینا که افقی هستن، چند تا صندلی دارن یه میله ی دایره ای هم وسطشه که وقتی می چرخونیش چرخ فلکم می چرخه.
درست یادم نیست چی شد فقط یادمه به یه طریقی رفتم وسط میله ها (منم که ریزه میزه!) بعدم بچه ها چرخ فلکو چرخوندنو اون وسط گیر افتادم. سعی داشتم خودمو بکشم بیرون ولی میله ها روی بدنم قفل شده بود و عملاً داشتم له می شدم. هنوز وقتی یادم می افته می تونم فشارشو روی بدنم حس کنم. نفسم بند اومده بود کم کم جلوی چشمام سیاه شد. یعنی با وجود بچگی کاملاً اون لحظه فهمیدم دارم می میرم
شانس آوردم چند تا از مربیا از راه رسیدنو منو از اون تو آوردن بیرون. بعدشم کلی آب قندو، شربتو، شکلات و این چیزا به خوردم دادن
شانس آوردم دنده هام نشکست. یکی نیست بگه بچه کرم داری می ری وسط موتور چرخ فلک؟

2- 2-3 سالم بود. من از معدود آدمایی هستم که بچگیم رو خیلی خوب یادمه حتی دو سالگی! پاییز یا زمستون بود. مامان یه لباس سر همی سورمه ای با پارچه ی ضد آب برام دوخته بود که عکس یه پسر بچه ی تپل روش بود. یه روز که بارون تندی میومد لباس رو برای اولین بار کرد تنمو دست در دست هم زیر یه چتر عازم مهدکودک شدیم تا اون هم بعد از رسوندن من بره سر کار.
بارون خیلی خفن بود و تمام جوبا پر آب شده بود. من اسکل هم نمی دونم با چه انگیزه ای دست مامانو ول کردم که یهو جاتون خالی افتادم تو جوب (همون جوی!) آب! اما قبل از اینکه مسیر جوب رو طی کنم و به رودخونه و در نهایت به آبهای آزاد بپیوندم مامان مثل بچه گربه پشت گردنمو گرفت و از آب کشیدم بیرون.
همه ی سر همی خوشگلم به لجن مزین شده بود. با دلخوری برگشتیم خونه مامان منو گرفت زیر دوش یه لباس جدید کرد تنمو زود خودمونو رسوندیم مهدکودک. تنها عواقبی که داشت یه سرما خوردگی ناقابل بود.

3- فکر کنم سوم- چهارم دبستان بودم. شیراز یه جایی داره به اسم کوهپایه یا گهواره ی دید. یه کوهه وسط یه پارک که یه قسمتشو پله زدن تا ملت راحت تر ازش برن بالا. شب بود با خانواده ی داییم اینا رفته بودیم اونجا. شامو با خودمون بردیم که بالا بخوریم. موقع برگشتن من از کناره ها که پله نداشت می دوئیدم که یهو توی اون تاریکی پام به یه چیزی گیر کردو با سر رفتم طرف دره. معجزه بود که تونستم یه جوری خودمو نگه دارم. وقتی رسیدیم خونه هنوزم صورت همه رنگ گچ بود.

4- سال دوم دبیرستان. روزای آخر مدرسه بود، ناظم اولتیماتوم داده بود که فردا حتی اگه مرده بودید هم جنازه تون باید بیاد مدرسه! فقط به این شرط بود که اجازه می داد چند روز آخر رو بدون دردسر غیبت کنیم. صبح زود داشتم آماده می شدم برم مدرسه. (تو پرانتز به جوونای نسل چارمی: فکر نکنید فقط خودتونید که صبح به صبح چسب مو می مالید به کله تون و عازم مدرسه می شید، ما هم این دوران جاهلیت رو پشت سر گذاشتیم )
نظر به پرانتز یاد شده من هم طبق معمول همیشه زلف هایم را!! درون برس پیچ فرو برده بودم و مشغول سشوار زدن بودم تا از زیر مقنعه بریزم بیرون که یهو یه چیزی از توی سشوار رفت توی چشمم و دقیقاً کنار مردمک فرو رفت.
اول سعی کردم با دستمال خیس درش بیارم ولی وقتی دیدم تمام چشمم رنگ خون شده فهمیدم قضیه خفن تر از این حرفاست. به مامان نشونش دادم و سریع با هم رفتیم بیمارستان. اونجا هم آقاهه با گاز استریل چند تا ژانگولر زد ولی وقتی دید فایده نداره رفتیم اتاق جراحی که با پنس (!!!) درش بیارن. قلبم داشت میومد تو دهنم از ترس. برای شروع کار یه محلول ریختن تو چشمم که خیلی خیلی سوخت. منم همینجوری دعا می کردم یه اتفاقی بیفته که نخوان اون پنسو قیچی رو فرو کنن تو چشمم. وقتی بعد از ریختن محلول چشممو باز کردن که کارشونو شروع کنن.... اون چیزی که می خواستن درش بیارن دیگه نبود!
خداییش مستجاب الدعوه ای رو حال می کنید؟! جسم خارجی درون محلول حل شده بود و بقایاش با اشک از چشمم اومد بیرون
یکی دو ساعت بعد که رسیدیم مدرسه معلم ریاضی دلش می خواست منو از پنجره بندازه بیرون.

5- همین امسال! دانشگاه ما رو به روی یه خیابون پر تردد قرار گرفته که راننده های محترم هم همیشه شدیداً مثل گاو ازون قسمت عبور می کنند. تا حالا یکی دوتا تصادف ناجور اونجا برای دانشجو ها پیش اومده ولی هنوز هم مسئولا زیر بار احداث پل هوایی نرفتن!
طبق معمول همیشه دیر رسیده بودم. همیشه شنبه ها توی صندوق صدقات پول می نداختم ولی اون روز با اینکه دو شنبه بود یه حسی بهم گفت بقیه ی پولی که از تاکسی گرفتم رو نذارم توی کیفم و اونور خیابون بندازم توی صندوق.
تازه به وسط خیابون رسیده بودم که یه پژو با سرعت زیاد نمیدونم از کجا پیداش شد و قبل از اینکه بفهمم خورد بهم.صدای شدت برخورد وحشتناک بود ، پرت شدم عقب ولی قبل از اینکه بیفتم یه خانوم از پشت سر محکم منو گرفت! چند دقیقه طول کشید تا شوک تموم شه. هیچیم نشده بود! با وجود اون برخورد و صدای وحشتناک فقط یه درد خیلی خفیف توی بازو و پام داشتم! وقتی رسیدم اینور خیابون فقط به دستم که مشت شده بود و پولو توش گرفته بودم نگاه می کردم .... دیریدیرین! کلید اسرار! دختری که از تصادفی مهیب (!) جان سالم به در برد! شما هم اگه وقایع معجزه اسایی در زندگیتون رخ داده اونا رو برای ما بفرستید که در برنامه مون پخش کنیم!

خب دیگه تموم شد. هر کی هم که برای دعوت کردن به ذهنم برسه مطمئناً قبلاً دعوت شده پس خودمو ضایع نمی کنم و همینجا شما رو به خدای بزرگ می سپارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:3 توسط یک بوقی |

مامانم فکر می کنه که من پای کامپیوتر عمرمو هدر می دم.

دیروز دخترخاله م زنگ زد. حوصله ش سر رفته بود می خواست بدونه من چیکار می کنم. بهش گفتم که هر روز یا به در و دیوارای خونه نگاه می کنم یا عمرمو هدر می دم.
دلم لک زده برای یه مسافرت خوب. البته زیاد تجربه ی مسافرتای جالبو نداشتم. نمی دونم چطور ممکنه دل آدم برای چیزی که هیچوقت تجربه نکرده لک بزنه؟!

مامان بیشتر وقتشو با دوستش که از هلند اومده می گذرونه. براش غذا می پزه با هم می رن بیرون و در مورد چیزایی مثل ترشی درست کردن و پختن کوکو سبزی و حقوق بازنشستگی حرف می زنن. اگه دوستشم نبود جلسه ی قرآن و ختم انعامو مهمونی همیشه سر جاشه.
بیشتر وقت مریم سرکار یا دانشگاه می گذره. محسن هم دنبال برنامه ریزی برای سفر هفته ی آینده ش با دوستاشه.

منم.... خب عمرمو تلف می کنم! البته بین تلف کردن عمر گاهی وقتا نیم ساعت- یه ساعت هم به اسم کنکور درس می خونم.
یه سی دی بازی گرفتم! فکر می کنم مناسب سنین 8-10 ساله ولی برای من خوبه! فکر کنم یه کم دیگه که بازی کنم تموم می شه. اولین بار تو زندگیمه که یه بازی کامپیوتری رو بیشتر از دو مرحله بازی کردمو نباختم. یه خرده دیگه برم جلو می تونم همه ی اون مدالای مخفی رو پیدا کنم و بازیو ببرم...

ازینجا به بعد سانسور شد چون به شما ربطی نداشت 

راستی اینجا هم آپه!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:13 توسط یک بوقی |

فکر کنم یکی از خصوصیات وبلاگ که اونو برجسته می کنه قابلیت انتشارش تو هر لحظه ست. یعنی توی کوتاه ترین زمان می تونی افکارتو با کلی مخاطب در میون بذاری و محدودیت رسانه های دیگه مثل روزنامه، مجله یا راههای ارتباطی سنتی مثل نامه رو نداره (شاهکار کردم با این افاضات!!)
اینا رو گفتم که بگم ارزش وبلاگ توی روزانه بودنش، چند روزانه بودنش، هفته گانه (!) بودنش، یا لااقل منظم بودنشه! و وبلاگی که قرنی یه بار هم آپ نمی شه دیگه وبلاگ نیست و بهتره بکوبیش تو سر صاحبش!
البته ناگفته نمونه که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. منم ترجیح دادم به جای اینکه اسباب کشی کنم یه جای تازه همین جا ماهی گیریمو ادامه بدم!

.....
....
...
..
.
من بسیار خوشبختم!

چند روز پیش که بین استیتسا، بلست ها، وبلاگ ها و نوشته ها می چرخیدم در اوج ناباوری چیزیو فهمیدم که فهمیدنش تا چند لحظه مبهوتم کرد. فهمیدم که.... من اصلاً غمگین نیستم مدت هاست که نیستم.
خنده داره ولی حس کردم دلم برای گوش کردن به آهنگای غمناک، نوشتن جمله های فلسفی، گذاشتن آواتارای هنری، برای رنگ سیاه، برای تیریپ افسرده برداشتن، برای شعر غصه دار خوندن و آه کشیدن..... تنگ شده!!
من خوشبخت و خوشحالم. خوشبخت تر و خوشحال تر از هر وقت دیگه. اصلاً هم مصنوعی و ساختگی نیست. واقعاً خوشبختم.... اما متوجهش نشده بودم!

دیگه اصلاً دلم نمی گیره، حتی یادم رفته دل گرفتن چجوریه. دلم؛ فقط تنگ می شه. فقط تنگ!

نمی خوام بگم همه چیز در اوج ایده آله. گاهی اتفاقای بدی می افته، گاهی مریضم، گاهی نگران و ناراحتم. مثلاً نگران به خاطر امتحان 6 ماه دیگه و 30 تا کتابی که هنوز نخوندم. یا ناراحت به خاطر مریضی و عقب افتادن از برنامه ها - مثل همین چند وقت پیش که کارم به بیمارستان کشیدو تا یه ماه همش قرص می خوردمو آمپول می زدم. هر شب تب، هر روز سر گیجه. به خاطر مریضی نمره ی یه درس 3 واحدی رو 8 گرفتمو معدلم دو نمره اومد پایین. اصلاً چرا راه دور بریم، همین شنبه که دندونمو کشیدمو خونریزی و دردش یه روز تمام از زندگی ساقطم کرد. یا همین دیروز، اون دل درد وحشتناک، اون همه جیغ، اون همه خونی که بالا آوردمو آخرشم بیهوش شدن کف اتاق - اما همه ی اینا، هیچ کدوم اونقد بد نیست که بتونه اون احساس خوشبختی رو خراب کنه.

دل من حالش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره...

حس جالبیه که تنها ناراحتی واقعی زندگیت فقط و فقط دلتنگی باشه. می ترسم خودمو چشم بزنم یعنی می ترسم خودمونو چشم بزنم! ولی خب، نمی شه انکارش کرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:11 توسط یک بوقی |